خاطره،جای پای زمان است که به صورت یادگار و تکه ای از عمر آدمی به جا می ماند وخاطره ی یک دوست اوج این تبلوراست ومعنایی ازظاهر حیات. در زندگی یادگارها کم نیستند اما یادگارها وقتی با زخم و خراش وخاروچیزی شبیه یک داغ، یک نشانه بر پوست ،دل وروان به جا می ماند،یعنی آن یادگار و آن خاطره نشانه ی یک دوستی است که از دست رفته است. خاطره ها اصلا باید کوچک باشند،مقطع کوتاه داشته باشند، طول وعرض وارتفاعشان را بشود در يك نگاه ديد.هرچه کوچکتر،زیباتر،تامایه دردسرنشوند.خاطره های بزرگ خاطره نیستند، اسطوراند،حماسه اند و همه حماسه ها با رنج مایه ای پایان می گیرند. تلخی پایانشان،از همان آغاز پیداست.همچون شاهنامه هایی بی نام وپهلوانانی از تبار سهراب وسیاووش وجریر و منیژه و فرود. آخر را اول دیدن دل آگاه می خواهد و دل آگاه نباید مشغول باشد.دریغا که در زمانه ما کیست که بتواند تنبوه دل مشغولی های خویش را تاب آورد