باز دیشب دل ما و سر مضراب تو بود
به سخنهاي تو گوش دل ما راه گشود
فاش تا قصه تو شد از سينه ساز
نه كه خواب از سر ما بلكه دل خواب ربود
بر دل كبنه ور شب زده تاثير نكرد
مي نابي كه گناه از جگر خاك زدود
دوزخي داشتم و شوق گناهي تا شيخ
كشت ايمانم و اسرار بهشتم ننمود
كمر تو به شلاق عسس خم نكني

به چنين مي زده رند سرافراز درود
خلوتم خانه فرياد شد و در عجبم
شحنه بي خبر اسرار مرا از كه شنود ؟
آسمان كشتي ارباب هنر مي شكند
خواجه اين است اگر حكم چه حاجت به سجود ؟